شیطان ها بر چه کسی نازل می شوند؟
«هل انبئکم علی ....................» آیا شما را خبر دهم که شیطان ها بر چه کسی نازل می شوند؟ آن ها بر هر دروغگوی فاجری که معصیت کار هستند یعنی کاهنان، نازل می شوند.
شیطان ها آن چه را شنیده اند به کاهنان و دروغگویان القاء می کنند و بسیاری از دروغ ها را با شنیده های خود می آمیزند و به آن ها انتقال می دهند. بیش تر شیطان ها و به قولی بیش تر کاهنان دروغگویانند . ناگفته نماند این جریان قبل از بعثت پیامبر اسلام (صلی الله علیه و آله) است. (ترجمه تفسیر مجمع البیان /ج18/ص71)
در نهج البلاغه نامه 69 کلامی است از امیر مومنان خطاب به حارث همدانی که فرمود: از همنشینی با فاسقان بپرهیز که شر به شر می پیوندد خدا را گرامی دار و دوستان خدا را دوست شمار و از خشم بپرهیز که لشکر بزرگ شیطان است. (نهج البلاغه / مرحوم دشتی / ص 613)
آیا شیطان به خلقت اشیاء عالم است؟
«ما اشهدتم خلق السموات ....» برخی گویند: شما شیطان ها را طوری پیروی می کنید که گویی آن ها را دارای چنان علمی می دانید که دیگران از آن محروم هستند در حالی که من آن ها را از خلقت آسمان ها و زمین و حتی خودشان مطلع نساخته و به آن ها علم خلقت اشیاء نبخشیده ام، چس چرا از آن ها پیروی می کنید؟ ((ترجمه تفسیر مجمع البیان /ج15/ص81)
شیطان ها، فرزندان ابلیس هستند . (همان /ج15/ص80) جن اولاد ابلیس است. (همان /ج13/ص189) جن نمی تواند به آدمی زیان برساند. (همان /ص81)
ابلیس تا چه وقت مهلت دارد؟
«قال رب فانظرنی الی یوم یبعثون» ابلیس گفت: پروردگارا! مرا تا روزی که مردم برای پاداش محشور می شوند، مهلت ده در این جا ابلیس تا روز قیامت مهلت می خواهد که نمیرد زیرا در روز قیامت احدی نمی میرد لکن خداوند این خواسته او را اجابت نکرد.
قال فانک من المنظرین الی یوم الوقت المعلوم. بلکه به او فرمود: تا روزی معین که آخر دوران تکلیف و نغمه نخستین است و در آن وقت که همه مخلوقات می میرند، مهلت داده می شوی. بعضی می گویند: منظور از وقت معلوم روز قیامت است. بدین ترتیب ابلیس تا روز قیامت مهلت دارد و دچار عذاب نمی شود . بلخی می گوید: وقت معلوم را خداوند برای ابلیس مقدر کرد برای خداوند معلوم و برای ابلیس مبهم است، زیرا اگر برای ابلیس مبهم نبود به معصیت تشویق می شد. (ترجمه تفسیر مجمع البیان /ج13/ص189)
شیطان تا روزی که مردم می میرند مهلت نخواست، بلکه تا روزی که زنده می شوند، مهلت خواست منظورش این بود که طعم مرگ را در نفخه اول نچشد و با مردم پیش از قیامت گرفتار مرگ نشود. لکن خداوند او را تا وقت معین مهلت داد و این همان وقتی است که اسرافیل نفخه اول را در صور می دمد و همگان می میرند. فاصله آن تا نفخه دومی که در صور دمیده می شود چهل سال است و بنابراین شیطان هم طعم مرگ را می چشد. با این که شیطان می دانست که ملعون و مطرود است مع الوصف تقاضای مهلت کرد. زیرا می دانست که فضل و کرم خداوند عمومی است و براثر معصیت فضل و کرم خود را از کسی دریغ نمی دارد. ((ترجمه تفسیر مجمع البیان /ج9/ص64)
«رجیم» یعنی چه؟
رجیم از ماده رجم به معنی طرد کردن است و در اصل یه معنی زدن با سنگ آمده و سپس به معنی طرد کردن استعمال شده است. گویا قرآن با تعبیر رجیم می خواهد این واقعیت را به ما تفهیم کند که به هنگام تلاوت قرآن، استکبار و تمرد و تعصب را از خود دور کنید تا سرنوشتی هم چون شیطان رجیم پیدا نکنید و به جای درک حقیقت، در پرتگاه کفر و بی ایمانی سقوط ننمایید.(تفسیر نمونه/ج11/ص400)
«اخاوا فیها و لاتکلمون» در آتش بمانید و با من تکلم نکنید. زجاج گوید: این سخن را بعضی از فرستادگان خدا به شیطان گفتند زیرا صحیح نیست که خداوند در زمان تکلیف با کسی تکلم کند، مگر باواسطه. بعضی گویند رجیم یعنی از آسمان خارج شو. برخی گویند: منظور این است که شیطان از زمین خارج شود و در دریاها زندگی کند و داخل شدن او در زمین، مثل داخل شدن دزدان در جاهای ممنوع است. بعضی گویند: رجیم یعنی سنگسار شده، یعنی اگر به آسمان بازگردی، به وسیله شهاب هایی که به سوی شیطان ها انداخته می شوند، سنگسار خواهی شد. (ترجمه تفسیر مجمع البیان/ ج 13/ص185)
شیطان در قیامت چه گونه سخن می گوید؟
«و قال الشیطان لما قضی الامر ........» گویند: هنگامی که خداوند از حکم میان مردم فارغ شد و اهل بهشت به بهشت و اهل جهنم به جهنم می روند. شیطان با مردم سخن می گوید. بدیهی است که شیطان کوچک تر از آن است که به میل خود سخن گوید. بنابراین آن چه می گوید به اذن پروردگار است. مقاتل گوید: برای شیطان منبری در آتش می گذارند و او از فراز منبر اهل جهنم را مورد ملامت قرار می دهد. (ترجمه تفسیر مجمع البیان / ج/ص)
امیرالمومنین علی (علیه السلام) در نهج البلاغه و در نامه 48 خطاب به معاویه فرمود: بترس از روزی که صاحبان کارهای ناپسند خوشحالند و تاسف می خورند که چرا اعمالشان اندک است آن روز کسانی که مهار خویش را در دست شیطان دادند سخت پشیمانند. (نهج البلاغه / مرحوم دشتی / ص 561)
آیا شیطان چیزی را از یاد انسان می برد؟
« و اما ینسینک الشیطان فلا تقعد بعد الذکری مع القوم الظالمین» (انعام / 68) اگر یک وقتی، شیطان تو را به فراموشی کشانید پس بعد از یادآوری با ستمکاران منشین. این آیه دلالت دارد بر این که شیطان چیزهایی را از یاد انسان می برد. مانند این موضوع که حضرت موسی (ع) همراه با یوشع در طلب خضر بود تا او را بیابد و از آموخته های او بیاموزد. گفت: «من هم چنان از این راه می روک تا وقتی که به محل تلاقی دریای فارس و دریای روم برسم» که آن جا محلی بود که قرار بود با خضر ملاقات کند. همین که به محل تلاقی دو دریا رسیدند، ماهی (خود را که برای تغذیه به همراه داشتند) جا گذاشتند . برخی گویند ماهی های خود را هنگامی که راه خود را گرفتند و به اعماق دریا رفتند گم کردند. بنابراین گم شدن ماهی را فراموش کردند. برخی گویند که ماهی را یوشع فراموش کرد و در عین حال گویند موسی و یوشع ماهی را فراموش کردند.
برخی گویند: هر دو فراموش کردند زیرا یوشع فراموش کرد که ماهی را بردارد و یا آن چه دیده به موسی بگوید و موسی فراموش کرد که درباره ماهی چیزی به یوشع دستور دهد. ماهی راه خود را گرفت و به دریا رفت.
گفته اند: موسی و همسفرش ماهی نمک زده ای را به قول ابن عباس ماهی تازه ای را با خود برداشتند و از کنار دریا به راه افتادند تا به سنگ بزرگی رسیدند. در آن جا چشمه آبی بود که چشمه حیات می نامیدند . یوشع بر کنار چشمه نشست و وضو گرفت و مقداری از آب چشمه به ماهی پاشید. ماهی زنده شد و خود را به آب انداخت. همین که وارد آب شد دم خود را تکان داد و به هر سو می رفت آب منجمد می شد. همین که از آن جا گذشتند ، موسی به همسفر خود گفت :« صبحانه مان را بیاور» گویند خداوند موسی را گرسنه کرد تا به یاد ماهی بیفتد. در این موقع یوشع به موسی گفت: « هنگامی که بر کنار سنگ بزرگ منزل کردیم ماهی را جا گذاشتم و فراموش کردم و یادم رفت به تو بگویم ماهی را فراموش کردم» سپس زبان به عذرخواهی گشود و گفت: « شیطان قصه ماهی را از یاد من برد زیرا اگر یوشع قصه ماهی را به موسی گفته بود موسی از آن جا نمی گذشت و این همه خسته نمی شد» (ترجمه تفسیر مجمع البیان/ج15/ص94)
اگر مسآله فراموشی را به شیطان و تصرفات او نسبت داده عیبی و اشکالی ندارد و با عصمت انبیاء از تصرف شیطان منافات ندارد زیرا انبیاء علیهم السلام از آن چه باعث نافرمانی خدا باشد معصومند نه مطلق ایذاء و آزار شیطان حتی آن هایی که مربوط به عصمت نیست بلکه قرآن کریم این گونه تصرفات را برای شیطان در انبیاء اثبات نموده است. خداوند در سوره ص آیه 41 می فرماید :« به یاد آر بنده ما ایوب را که به پروردگار خود ندا کرد که شیطان مرا به شکنجه و عذاب مبتلا کرد» (همان /ج 13/ ص578)
این جا خداوند به ندایش جواب مثبت داد و چشمه آبی برای شستشو و آشامیدن ظاهر ساخت.
دو قسم مصیبت متوجه حضرت ایوب بود یکی جسمی و دیگری خانوادگی. اگر مراد از شیطان طغیانگر و نافرمان انسی باشد معنی آیه روشن تر است تا این که مراد شیطان مصطلح باشد زیرا می توان گفت حضرت ایوب در عصر سلطانی جبار و طاغوت واقع بوده که اهل و فرزندش را به قتل و تبعید و حبس از وی گرفته، بدنش هم به وسیله فشار روحی دچار امراض گوناگون شده است و اگر مراد از شیطان، دیوان نامرئی یا اعم از آن ها و انسان های طغیانگر باشد نسبت دادن امراض بدنی و تلف اولاد به شیطان بدان معنی است که وقتی شیطان و طاغوت محیطی را از نظر اعتقاد، اخلاق و عمل زشت، آلوده و فاسد سازند، فحشاء و منکرات را رواج دهند تا جامعه فاسد، عذاب الهی را مستحق شوند.
ایوب پیامبر تحت تاثیر فساد محیطی طاغوتی به امراض جسمی و نابود شدن خاندان خود گرفتار بوده، شکایت به خداوند برده است پس نسبت آن امر به شیطان نسبت تسبیبی است نه مباشری. (تفسیر سوره صاد / آیه الله مشکینی / ص206)
شیطان چه زمانی و چه گونه از ورود به آسمان ها منع شدند؟
« ما آسمان ها را از هر شیطان حفظ کردیم. » و حفظنا من کل شیطان رجیم ابن عباس می گوید: رجیم یعنی ملعون و مطرود. مقصود از حفظ شی ء جلوگیری از چیزهایی است که باعث تضییع آن می شود. حفظ قرآن، یعنی تدریس آن تا فراموش نشود و حفظ مال یعنی نگهداری آن و حفظ آسمان از شیطان یعنی نگهداری آن از شیطان تا داخل آن نشوند و استراق سمع نکنند. مانع شیاطین از ورود به آسمان ها، شهاب ها هستند. ابن عباس روایت کرده که : در جاهلیت، کاهنانی بودند که هر کدام شیاطینی داشتند این شیاطین در جاهایی کمین می کردند و صدای فرشتگان را از آسمان استماع می کردند. آن چه می شنیدند درباره حوادث کره زمین بود. نزد کاهنان می آمدند و آن چه شنیده بودند در اختیار آن ها قرار می دادند. پس از بعثت حضرت عیسی (ع) از سه آسمان و پس از بعثت پیامبر اعظم (ص) از همه آسمان ها منع شدند. از این پس نگهبانی آسمان ها به ستارگان سپرده شد تا به وسیله ی شهاب ها، جلوی شیاطین را بگیرند. بنابراین شهاب از معجزات پیامبر گرامی اسلام است، زیرا پیش از او شهابی دیده نشده است. حسن گوید: شهاب، شیاطین را می کشد و می سوزاند. ابن عباس گوید: شیاطین سقوط می کنند و می سوزند اما کشته نمی شوند. (ترجمه تفسیر مجمع البیان/ ج / ص )
سرانجام وسوسه های شیطانی به کجا ختم می شود؟
هرچه شیطان وسوسه کند ملک هم در مقابلش الهام به خیر می کند. شیطان می گوید به مسجد نرو. ملک می گوید برو. شیطان می گوید فلان حرام را مرتکب شو و بعد توبه کن. ملک می گوید نکن، شاید مردی و موفق به تویه نشدی. در کتاب « الدر المنثور» ابن مسعود روایت کرده که پیامبر اعظم (صلی الله علیه و آله) فرمود: شیطان با آدمی زاد تماس دارد و ملک هم تماس دارد. تماس شیطان وعده شر و تکذیب حق و تماس ملک وعده خیر و تصدیق حق است. پس هر کس این را در خود یافت بداند که از خداست و حمد الهی به جای آورد و هر کس آن دیگری را در خود یافت از شیطان به خدا پناه برد. (ترجمه تفسیر المیزان / ج2/ص563)
«الشیطان یعدکم الفقر و یا .........» خداوند خیالات و وسوسه های شیطانی را به کفی تشبیه می کند که بر روی آب ظاهر می شود . بدیهی است که علت کف ، خود آب نیست بلکه سرزمینی است که خاک خوبی ندارد. هم چنین شک و تردید و وسوسه های نفسانی نیز زاییده حق نیست بلکه زاییده نفوس مردم است. خداوند متعال می فرماید: « همان طوری که کف، دوام ندارد و آن چه باقی می ماند آب صاف و زلال است سرانجام وسوسه های شیطانی زائل می شود و چهره زیبای حق ظهور می کند و باقی می ماند» (ترجمه تفسیر مجمع البیان / ج13 / ص47)
09301806300
آیا شیطان به صورت آدم ظاهر می شود؟
چون بسی ابلیس آدم روی هست پس بهر دستی نشاید داد دست
درباره کیفیت ظهور شیطان اختلاف است. همان گونه که قبلا اشاره کردیم ملائکه و شیطان نمی توانند ماهیت خود را تغییر دهند و فقط می توانند در حاسه انسان اثر بگذارند بر همین اساس انسان ها آنان را به صور گوناگون می بینند. برخی می گویند: در جنگ بدر هنگامی که قریش می خواست حرکت کند، متذکر شد که میان آن ها و بنب بکر بن عبدمناف ، جنگ است و می خواستند از حرکت منصرف شوند . شیطان با لشکریانش به صورت « سراقه بن مالک بن جشعم کنانی مدلجی» که از اشراف کنانه بود، نزد آن ها آمد و گفت: امروز هیچ کس بر شما پیروز نمی شود. من شما را از کنانه حفظ می کنم و شما در پناه من هستید. همین که شیطان مشاهده کرد که فرشتگان از آسمان نازل می شوند، دانست که تاب مقاومت ندارد و عقب نشینی کرد.
برخی گویند: شیطان در صف مشرکین، دست حارث بن هشام را گرفته بود و عقب نشینی کرد. حارث گفت: سراقه کجا می روی؟ گفت: من چیزهایی می نگرم که شما نمی نگرید! حارث گفت: چیزی جز وامانده های یثرب نمی نگرم. در این هنگام محکم به سینه حارث زد و فرار کرد و سپاهیان شکست خوردند. هنگامی که به مکه بازگشتند، گفتند: سراقه مردم را شکست داد. این خبر به گوش سراقه رسید. گفت: من از حرکت شما مطلع نبودم تا چه رسد به این که از شکست شما مطلع باشم. گفتند: تو در فلان روز نزد ما آمدی . او قسم خورد که نیامده است. وقتی که مسلمان شدند، فهمیدند که شیطان بوده است. این قول از کلبی و مروی از امام پنجم و ششم است.
برخی گویند: شیطان نمی تواند به صورت انسان درآید. این کار را خداوند انجام داد تا مشرکین تحریک شوند و ترس از «کنانه» را کنار گذارند و رهسپار «بدر» شوند و در آن جا شکست بخورند. این قول از جبائی و جماعتی است. برخی دیگر می گویند: شیطان به صورت انسان در نیامد بلکه آن ها را بر این کار وسوسه کرد. شیخ مفید می فرماید: ممکن است خداوند جنیان را به وضعی قرار دهد که برای مردم قابل رویت باشند و به شکل حیوانات درآیند. زیرا اجسام آن ها طوری رقیق است که امکان این گونه شکل ها برای آن ها هست. گاهی دیده ایم که انسان این گونه تصرفات را در هوا انجام می دهد. در اخبار بسیاری وارد شده است که شیطان برای اهل «دارالندوه» به صورت پیری از «نجد» و در روز بدر به صورت «سراقه» در آمده است و «جبرئیل» به صورت «دحیه کلبی» در نظر اصحاب پیامبر ظاهر گردید. محال نیست که خداوند صور شیاطین را تغییر دهد و برای نوعی امتحان آن ها را در نظر مردم ظاهر گرداند. (ترجمه تفسیر مجمع البیان، ج10، ص236)
ابلیس در عالم خارج گاهی به صورت انسان ظاهر می شود و با اشخاص سخن می گوید و چون آدمیان عمل می کند. وی فرزندانی نیز دارد که در کارها او را یاری می کنند. زمانی هم در هیات جانورانی چون سگ و خوک و یا موجوداتی غریب و هول انگیز تصور می شود. اما چون جولانگاه او بیش تر نهاد آدمی و عالم صغیر است و قلب و نفس انسان میدان عمل و قلمرو قدرت اوست. هم چون خون در رگ ها جاری است. (دایره المعارف بزرگ اسلامی، ج2، ص599)
و در روایتی دیگر آمده است که : ابلیس نزد عیسی (ع) آمد و گفت: مگر تو نمی گویی که مردگان را زنده می کنی؟ عیسی (ع) فرمود: چرا. ابلیس گفت: اگر راست می گویی خودت را از روی دیوار به زیر بینداز. عیسی (ع) فرمود: وای بر تو، بنده که خدای خود را نمی آزماید. ابلیس گفت: ای عیسی، آیا پروردگار تو می تواند کره ی زمین را در تخم مرغی با همین اندازه ای که دارد جای دهد؟ عیسی (ع) فرمود: خدای عزوجل به هیچ ناتوانی وصف نمی شود اما آن چه تو می گویی ناشدنی است. (بحارالانوار/ ج14/ص271)
هم چنین داستانی در جوامع الحکایات محمد عوفی نقل شده است که جمشید، سومین شاه پیشدادیان از سلسله شاهان ایرانی پس از مرگ پدرش؛ تهمورث، بر تخت سلطنت نشست و پس از این که بر سلطنت استقرار یافت همه را تحت تسخیر خود درآورد.
جمشید بی اندازه مغرور شده بود تا آن جا که ضعف های خود را فراموش کرد و از مرز بندگی خارج شد و خود را خدای جهانیان نامید. او مردم را به اطاعت بی چون و چرا از خود خواند و مردم هم از ترس ظلم و شکنجه از او اطاعت می کردند و خود را بردگان او می خواندند . به مرور زمان خشم و نارضایتی مردم، قدرت او را از درون ناتوان کرد و پشتوانه مردمی خود را از دست داد و در این میان ضحاک از یمن با لشگری بی کران به قصد جنگ با لشگر جمشید حرکت کرد، وقتی جنگ شدید بین دو لشگر رخ داد، لشگر جمشید تارومار شد و ناگزیر جمشید فرار کرد و ضحاک او را تعقیب نمود و سرانجام در کنار دریای چین بر او پیروز شد و او را دستگیر کرده و با اره به دو نیم کرد. جمشید عمر طولانی کرده بود اما سرانجام با سخت ترین عذاب به دست ظالمی دیگر به مکافات عملش رسید . می گویند: در هنگامی که جمشید خود را در چنگال مرگ دید چنین گفت:« هرکس دین را بزرگ ندارد، دین او را بکشد».
آری دولت مغرور جم، خم شد و ستمگری دیگر به نام ضحاک سنگدل و مغرور روی کار آمد. خداوند در قرآن کریم می فرمایند: ما این گونه، بعضی از ستمگران را به بعضی دیگر وامی گذاریم به خاطر اعمالی که انجام می دادند.
ضحاک با خونریزی های خود همه را رام کرد و بر تخت سلطنت نشست و ظلم و ستم را از حد گذراند. ابلیس (پدر شیطان ها) در کالبد وجود او می رفت و هر چه به او می گفت او بی چون و چرا انجام می داد به این ترتیب ضحاک با ظلم و ستم بر همه جا مسلط شد تا این که روزی ابلیس به صورت جوانی نزد ضحاک آمد و گفت:
من آشپز بسیار ماهر و کاردانی هستم، که می توانم غذاهای لذیذ و خوشمزه را فراهم کنم و با چیره دستی عجیبی کام تو را از غذاهای مطبوع و لذت بخش شیرین کنم و زندگی تو را سرشار از خوشی و شادکامی نمایم. ضحاک بی آن که در این باره به تحقیق بپردازد فریب او را خورد و فرمان داد تا او را فرمانروای آشپزخانه کردند تا به وسیله او همواره سفره سلطنتی اش سرشار از انواع غذاهای لذیذ گردد.
ابلیس جوان نما وارد آشپزخانه شد، غذاهای گوناگون برای ضحاک فراهم می کرد، به خصوص غذاها را از گوشت های مختلف مانند گوشن خوک و گوشت حیوان های حرام گوشت تهیه می کرد و نزد ضحاک می گذاشت تا موجب سنگدلی و بی باکی و شرارت بیش تر ضحاک گردد. زیرا برای طغیان ریشه پلید و روح فرومایه، بهانه ی اندکی کافی است تا آن را گسترش دهد.
مدتی این گونه گذشت تا این که روزی ابلیس جوان نما بر سر هر دو شانه او بوسه زد و همان دم ناپدید شد. ضحاک حیران شد، درد شدیدی در هر دو شانه او پدید آمد و ناگهان دو مار سیاه بزرگ از جای بوسه ابلیس از دو شانه ضحاک بیرون آمد . ضحاک از ترس و وحشت بر زمین افتاد و آن دو مار به سر و روی او می پیچیدند و ضحاک فریاد می کشید. سربازان و درباریان به کمک ضحاک آمدند و او را از روی زمین بلند کردند. آن دو مار به همه حمله می کردند و ضحاک را شکنجه می دادند . اطرافیان ضحاک به چاره جویی برآمدند. تصمیم گرفتند که آن دو مار را از سر شانه های ضحاک ببرند. جلادان آمدند و مارها را قطع کردند اما دوباره مارهای جدیدی به جای آن ها می رویید و ضحاک را شکنجه می دادند. درمان های گوناگون طبیبان بی نتیجه ماند و ضحاک شب و روز آرامش نداشت و فریاد و ناله های او به آسمان بلند بود تا این که یک روز ابلیس به صورت طبیبی نزد ضحاک آمد و گفت: من درمان درد شاهنشاه ضحاک را می دانم اگر او اشاره کند راه علاج را بیان می کنم.
ضحاک گفت: هر چه می دانی عمل کن که اگر بتوانی مرا معالجه کنی پاداش بزرگ به تو خواهم داد ابلیس گفت: این مارها هرگز از دوش تو دور نشوند، ولی شیوه ای وجود دارد که موجب آرامش آن ها شده و تو را نمی رنجانند.
ضحاک گفت: در درمان شتاب کن که تاخیر روا نیست. ابلیس طبیب نما گفت: راه علاج این است که مغز جوانان را بگیری و به عنوان غذا به آن دو مار بدهی تا بخورند و آرام گردند. ضحاک بی درنگ دستور داد دو جوان زندانی را آوردند و کشتند و مغز آن ها را پیش مارها افکندند. مارها پس از خوردن مغز جوانان آرامش یافتند و دیگر حرکتی نکردند و موجب آزار ضحاک نشدند. ضحاک که چند شبانه روز نخوابیده بود، آرامش یافت و یک شبانه روز خوابید.
این برنامه هم چنان ادامه یافت و هر روز به دستور ضحاک، دو نفر جوان را دستگیر می کردند و می کشتند و مغز آن ها را پیش مارها می افکندند. مارها آن مغزها را خورده و آرامش می یافتند. مامورین ضحاک شهرها را تقسیم کردند هر روز در شهری دو جوان بی گناه را گرفته و می کشتند و ...
می گویند در آشپزخانه سلطنتی ضحاک دو آشپز نیک سیرت به نام های »ارمائیل« و » کرمائیل« وجود داشت که رحم و مروت در دل داشتند و به طور محرمانه به یکدیگر گفتند: کار درست آن است که ما یک جوان را با یک گوسفند ذبح کنیم و مغز گوسفند و مغز یک جوان را با هم بیامیزیم تا بتوانیم نیمی از جوانان را از کشته شدن نجات دهیم. به این ترتیب عده ای از جوانان نجات یافتند.
به این ترتیب ضحاک تا جایی که می توانست به ظلم و جور خود ادامه می داد و خون مردم بی گناه را می ریخت و کاخ ستم خود را بر روی استخوان های مظلومان بی پناه برافراشته نگه می داشت و هر روز خانواده ای را داغدار می کرد. تا این که یک شب ضحاک در خواب دید سه نفر به کاخ او وارد شدند که یکی از آن ها گرزی آهنین در دست داشت و سرش را همانند سر گاوی ساخته بود. او با همان گرز بر سر ضحاک کوبید. ضحاک وحشت زده از خواب پرید و از دیدن این خواب بسیار ترسیده بود. منجمان زبردست و تعبیرکنندگان خواب را حاضر کرد و ماجرای خواب دیدن خود را برای آن ها بیان نمود و از آن ها خواست که خوابش را تعبیر کنند.
یکی از آن ها گفت: این خواب بیانگر آن است که واژگونی سلطنت تو به دست جوانی که تازه به دنیا آمده است. تو بر پدر او دست می یابی و او را می کشی ولی مادر او از بیم کشته شدن فرزندش او را به صحرا و بیابان می برد و به گاوداری می سپرد تا با شیر گاو، او را بپروراند و بزرگ کند.
ضحاک هراسان و نگران شد و دستور داد در همه جا جستجو کنند. از طرفی خبر رسیده بود که پسری متولد شده است که آثار بزرگی بر چهره او پیداست. ضحاک ماموران خود را برای یافتن او به همه جا فرستاد تا این که دوباره گزارش رسید که آن پسر از نوادگان »طهمورث« بوده و »فریدون» نام دارد و همراه مادرش در کوه و صحرا به سر می برد و مادرش او را به گاوداری سپرده است و ماجرای خواب ضحاک را نیز برای گاودار گفته بودند.
مادر فریدون »فرانک» از جستجوی ماموران خبردار شد. مخفیانه به بیابان رفت و فرزندش را از آن گاودار گرفت و به سرزمینی دیگر برد و پنهانی به عده ای از زاهدان و عابدان باایمان سپرد. ماموران ضحاک تمامی گاوهای گاوداران را قتل عام کردند و پدر فریدون را هم کشتند ولی نتوانستند مکان فریدون را پیدا کنند و فریدون در کمال خفا در میان عابدان بزرگ شد تا این که به شانزده سالگی رسید. او که گهگاه مخفیانه با مادرش تماس داشت، ماجرای پدر و اجدادش و طغیان ضحاک را شنیده بود از این رو کمر همت به انتقام جویی بست تا بر ضحاک دست یابد و او را سر به نیست کند.
فریدون به آهنگری گفت که گرزی بسازد که سری مانند سر گاو داشته باشد بعد به صورت مخفیانه وارد شهر بابل (واقع در بین النهرین بین رود دجله و فرات) شد و گروهی به دور او اجتماع کردند و چون مردم از ظلم و طغیان ضحاک به ستوه آمده بودند زمینه شورش بر ضد او در همه جا دیده می شد.
در این میان آهنگری شجاع به نام »کاوه» که یکی از پسران جوانش به دست ماموران ضحاک کشته شده بود و پسر دیگرش را دستگیر کرده بودند تا بکشند، به دربار ضحاک نزد او آمده بود و فریاد زد: من یک نفر آهنگر هستم، گویی برای پذیرش ظلم و جور آفریده شده ام. چند روز قبل یک پسر مرا برای غذای مارهای تو کشتند و هنوز داغ او از دلم پاک نشده، پسر دیگر مرا برده اند و به ماموران و جلادان تو سپرده اند. این چه ظلم بزرگی است که بر مردم می کنی و این چه تیغ جور است که به سوی بندگان خدا کشیده ای؟
آن گاه این شیر مرد دلیر از کاخ ضحاک بیرون جهید در حالی که چنین فریاد می زد: ای مردم بابل! ای ستمدیدگان رنج دیده! چرا تسلیم ظلم شده اید و می نگرید که پیاپی، یک نفر و دو نفر را می کشند؟ چرا با کمال نامردی خود را به کشتن می دهید؟ بیایید بپاخیزید تا از آن همه ظلم و طغیان جلوگیری کنیم.
کاوه آهنگر چرم آهنگری را که هنگام کار به کمر می بست از کمر درآورد و بر سر چوبی بست و آن را چون پرچمی برافراشت و فریاد قیام سرداد.
جمعیت بسیاری دور او را گرفتند و دست به شورش عظیم زدند و با این شورش و هیجان به کاخ ضحاک نزدیک شدند و از آن جا که مردم از ستم های ضحاک ناراحت بودند هیچ کس طرفداری ضحاک را نکرد تا جایی که ضحاک مجبور شد »قارون« پسر کاوه را آزاد کند و به پدرش بسپرد.
توده مردم این کار ضحاک را نیز دلیل ضعف او دانسته و دریافتند که او طبل توخالی است و لایق مقام پادشاهی نیست. از این رو خواهان پادشاهی جز او شدند. در این بین فریدون که جوانی برومند شده بود، ظهور کرئ. مردم از هر سو به سوی فریدون رفتند و زیر پرچم او بر ضد ضحاک شوریدند. فریدون از مردم استقبال کرد و با آن ها همراه کاوه آهنگر و پسرش قارون به سوی کاخ ضحاک حرکت کردند و کاخ را محاصره کردند و به کاخ حمله کردند. فریدون با گرز آهنین به ضحاک حمله کرد و آن را بر سر او کوبید. فریدون به کمک یارانش تسمه ای چرمی بر پشت ضحاک بست و او را به طرف کوهی کشید و در میان چاهی که آن جا بود افکند.
به این ترتیب ظلم و جور ضحاک ستمگر از بین رفت و مردم نفس تازه ای کشیدند. فریدون را به پادشاهی انتخاب کردند فریدون دستور داد آن چرمی را که کاوه آن را بر سر چوب کرده بود و پرچم مخالفت با ضحاک بود را به صورت پرچمی بزرگ درآوردند و با جواهرات آراستند و برافراشتند.
ماجرای کاوه و ضحاک در شاهنامه فردوسی نیز آمده است فردوسی در بخشی از آن می گوید:
چو کاوه برون آمد از پیش شاه بر او انجمن گشت بازارگاه
همی بر خروشید و فریاد خواند جهان را سراسر سوی داد خواند
از آن چرم کاهنگران پشت پای بپوشند هنگام زخم درای
همان کاوه، آن بر سر نیزه به دست همان گه زبازار برخاست گرد
خروشان همی رفت نیزه به دست که ای نامداران یزدان پرست
کسی کو هوای فریدون کند مر از بند ضحاک بیرون کند .....
در مواعظ المتقین روایت شده است در بنی اسرائیل عابدی مشاهده نمود درختی که مردم او را عبادت می کردند. رفت به منزل خود و تبری برداشت و بر الاغ خود سوار شد و رفت به جانب آن درخت که او را قطع نماید. در بین راه شیطان به صورت انسان او را ملاقات کرد گفت: کجا می روی؟ گفت: درختی است که مردم او را عبادت می کنند می خواهم او را قطع نمایم. شیطان گفت: تو را چه کار است با آن درخت ، بگذار او را به حال خودش. عابد قبول نکرد با شیطان دست به یقه و گریبان شد و او را به زمین زد شیطان گفت: درخت را قطع مکن، من هر روزی چهار درهم زیر فرشت می گذارم او را بگیر و تصرف کن. عابد گفت: آیا این کار را خواهی کرد؟ گفت: بله! ضامنم که همه روزه این کار را بکنم.
پس عابد برگشت به منزل خود و درخت را قطع نکرد . دو یا سه روز دراهم را زیر فرش خود دید، بعد چیزی ندید. تبر را برداشت و بر الاغ خود سوار شد می رفت که درخت را قطع کند باز شیطان را به صورت انسانی ملاقات کرد. گفت: کجا می روی؟
گفت: درختی است که مردم او را عبادت می کنند. می روم او را قطع کنم. شیطان با صدای هولناکی به او خطاب کرد و گفت : برگرد عابد! عابد برنگشت. شیطان با او دست به گریبان شد و عابد را به زمین زد. عابد گفت: چه شد دفعه اول من بر تو غالب گشتم، اما این دفعه تو بر من پیروز شدی. گفت: دفعه اول خروجت از منزل و غضبت برای خدا بود لذا مرا زمین زدی. این دفعه خروجت و غضبت به جهت آن بود که دراهم من به تو نرسید لذا من بر تو غالب شدم. (منتخب التواریخ/ محمد هاشم بن محمد علی خراسانی / باب 14/ ص 876)
در جریان ذبح حضرت اسماعیل ، شیطان به صورت پیرمردی هویدا شد و گفت: ای ابراهیم درباره ی فرزندت چه فکر کردی؟ ابراهیم گفت: اراده کردم که او را ذبح کنم. پیرمرد گفت: پناه بر خدا آیا اراده کرده ای پسری را ذبح کنی که هنوز هیچ گناهی نکرده است. ابراهیم فرمود: پروردگارم چنین امر کرده است. پیرمرد گفت: این شیطان است که تو را به این کار امر کرده است و خداوند از این گونه کارها نمی کند. ولی ابراهیم به او اعتنا نکرد.
سپس پیرمرد به سوی مادر رفت که در حال زیارت خانه ی خدا بود. شیطان گفت: دیدم که پدر فرزند خود را خوابانیده تا او را ذبح کند . مادر گفت: دروغ می گویی، چرا که ابراهیم مهربان ترین افراد به مردم است چه گونه فرزند خود را ذبح می کند؟ شیطان گفت: به خدای آسمان سوگند به خدای کعبه که او را در این حال دیدم. مادر گفت: علت چه بود؟ شیطان گفت: او گمان می کرد که خدایش به چنین کاری امر کرده است. مادر گفت: واجب است.
ابن عباس گوید: شیطان به صورت طبیبی بر همسر ایوب ظاهر شد و گفت: من ایوب را شفا می دهم به این شرط که پس از بهبودی بگوید تو مرا شفا داده ای. همسر ایوب قضیه را به وی ارائه کرد . او ناراحت شد و سوگند خورد که پس از بهبودی او را صد تازیانه بزند. (ترجمه تفسیر مجمع البیان/ ج 21/ ص 113)
